74.ما از گرگان برگشتیم
شنبه ساعت 6 صبح سر اتوبان بابا مرتضی!!! با عمو شهروز و خاله لیلا قرار داشتیم ... سپهر بیدار بود و آمیتیس خواب ... منم بادی به غبغب انداختم که ببین بچه ی من خوابه و بچه ی اونا بیدار:دی بعد از دقایقی چند! برعکس شد و کلی به خودم فحش دادم:دی همشم تقصیر اشکان بود تا آمیتیس شروع کرد به وول خوردن و میشد با یه پستونک خوابوندش اشکان برگشت گفت سلام دایی! و آمیتیس هم کلا بیدار شد! خلاصه تا 8:30 بیدار بود! بدون هیچگونه ترافیکی رسیدیم گرگان ... فقط یه تیکه ی طولانی مه بود ... و گرگان هم بارونی! شانسه داریم ما؟ البته من هوای بارونی شمال رو دوست دارم ولی خوب برای بچه ها سرد بود ... ناهار خوردیم و بعدازظهر رفتیم ناهارخوران و جنگل النگدره ... خیلی خوشگل بو...






